حتی وقتی که بود و از امید و بزرگیش میگفتی و از کوچکی درد در برابرش،  برای من همراهی آسان نبود، چه برسد به امروزی که نیست و نمیدانم چه قرار است بگویی...
برایم همراهی راحت نبود چرا که یاد پدر مرا میبرد به خاطراتی بافته شده از گیجی و اطمینان، شکست و غرور، عشق و تنفر، بخشش و انتقام...مرا دوباره دچار میکند به بودنی که درد بود و هست و نبودنی که درد است و خواهد بود، مرا میبرد به کودکی ام.

این است که نمیدانم چگونه بنویسم که تسلی باشد و از کوزه برون نتراود این ملغمه ی گیجی سرریز
اینقدر را میدانم که وقتی پدر میرود بین تو و تکه ای از وجودت چنان فاصله می افتد که هیچ کلامی چنان وجود و وزن ندارد که به چشم آید و این فاصله را کمتر کند.

اما نوشتم که بماند و بدانی و بدانم که هرچند تن به عرف ندادم ولی به یاد دوستی که غم دارد و عزیزی که رفت عزادار بودم و هستم.
برای خودت و هر که نزد روح بزرگش قدری دارد چنان سلامت و شادی آرزومندم که شادی روحش افزون شود.
همین

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.