مست شد...

مست شد... خوٖاست که ساغر شکند عهد شکست ... ادامه

فاضل نظری

از باغ مي برند چراغانيت کنند تا کاج جشنهاي زمستانيت کنند پوشانده اند روي تو را ابرهاي تار تنها به اين بهانه که بارانيت کنند يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار مي برند که زندانيت کنند اي گل گمان مبر به شب جشن مي روي شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست از نقطه ادامه

گریه ی خدا

حتی من نمی تونم باور کنم که تو نشستی تا یه بچه پاهاشو بزاره رو بوته خاری آخه تو خود خدایی چجوری طاقت میاری؟ راست میگن برای هر چیزی یه جور دلیلی داری؟ لا اقل عقلو نمی دادی تا من اینو نفهمم می دونم گریه نکن حال خرابتو می فهمم! ادامه