وقتی به راحتی شعار می دهیم که آدمها آزادند تا مطابق اراده و میل خود بیندیشند، باید کمی تامل کنیم! به نظر می رسد با این شعارها در بیابان لم یزرع عقلانیت مدرن، به یک لنگه کفش بسنده کرده ایم و باید توجه کرد لنگه کفش کهنه درفش کاویانی نیست.
فکر می کنید وقتی آدمها شعار مبهم آزادی اندیشه را سر می دهند در واقع کسی افکار آنها را با روشی عجیب از درون قفس جمجمه و مغزشان خوانده و محدود کرده؟
خیر قصه این نبوده!
مطمئنن آنها که آزادی اندیشه را شعار می دهند منظورشان آزادی اندیشه در چهارچوب همین استخوان جمجمه نیست!
قصه اغلب اینگونه است که:
یک اندیشه یا فکر از مغزی تراوش شده و از درز یک جمجمه نشت کرده و به مثابه یک نرم افزار و یک برنامه اجرایی وارد حیطه زندگی آدمها شده و در رقابت با نرم افزار های دیگر، منافعی را تحدید کرده و یا همچون یک ویروس مسری، ساختاری را تهدید کرده. آنگاه حافظ منفعت یا صاحب قدرتی از راه رسیده و امکان ادامه این روند را نداده و …
شخصن نمی توانم از کنار این پرسش به عافیت بگذرم که آیا می توان هر اندیشه ای را زندگی کرد؟
اصلن اگر اندیشه ای را وارد زندگی نکنند آیا می توان اندیشه ای را یافت و محدودش کرد؟
چه فایده ای دارد این اصرار بر آزادی اندیشه وقتی در حیطه عمل همه توافق داریم که مجبوریم برای زندگی کردن اندیشه هایمان، حدودی قائل شویم؟
وقتی آدمهای نگون بخت شعار آزادی اندیشه سر می دهند تا حدی خنده دار می شوند! هدف این آدمها در واقع ایجاد امکان زندگی کردن مطابق با اندیشه هایشان است، یعنی هدفشان آزادی برای زندگی کردن مطابق با افکارشان است و نه آزادی جریان اندیشه های محبوس در قفس سخت جمجه ها!
مدتهاست که دریافته ام آنچه آدمها مستقیمن و در قالب شعار و فریاد طلب می کنند، آخرین چیزیست که واقعن می خواهند. آدمها از سر ادب! یا لطافت طبع! که از خصوصیات فاخر انسانی آنهاست هرگز آنچه که می خواهند را فریاد نمیزنند.
حالا ممکن است برخی با زیرکی بگویند که منظور از شعار آزادی اندیشه، لزومن آزادی زندگی کردن اندیشه ها نیست بلکه منظور آزادی در به اشتراک گذاشتن اندیشه ها است در حالی که اگر هوشیار باشیم به وضوح در میابیم که فرقی نمی کند که اندیشه از طریق کدامین ابزار ارتباطی انسانی به محیط زندگی وارد شوند و در عالم واقع تجلی یابد. کافیست تا اندیشه ای به واسطه یکی از ابزارهای ارتباطی ما و در غالب یکی از صور کنشهای ممکن ، به محیط زندگی تسری یابد و مثلن حتی در قالب کلام به فضای خارج از قفس جمجه ما راه بیابد. این فرایند همان زندگی کردن یک فکر یا زندگی دادن به یک اندیشه است.
از طرفی اگر کمی خلاقیت به خرج دهیم می توانیم به سادگی مواردی را تصور کنیم که ما برای به اشتراک گذاشتن اندیشه ها و افکارمان هم محدودیتهایی داریم که البته به دلیل همین محدودیتهای مذکور از ارائه مثالهای مرتبط معذورم!
ما آدمها چه منظوری داریم از این اصرار بر شعار آزادی اندیشه، وقتی در حیطه عمل همه توافق داریم که:
مجبوریم برای زندگی کردن اندیشه هایمان در دنیای واقع حدودی قائل شویم؟
نوشته فوق پیش نیازی است برای پست بعدی که احتمالن در مورد فرادرمانی خواهم نوشت.


آخرین نظرات